مجله «سپید و سیاه» در شهریور ۱۳۵۰ به سراغ مادر نعمتالله آغاسی رفت تا ناگفتههای زندگی ستاره آن روزها را ثبت کند؛ گفتوگویی خواندنی از رنجها، تعصبات خانوادگی و تصمیم مادری که با استخاره، همهچیز را رها کرد تا در کنار پسرش باشد.
به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، در شهریور ۱۳۵۰، جهانگیر پارساخو، خبرنگار مجله «سپید و سیاه» [منتشرشده در ۳۱ شهریور]، در گفتوگویی اختصاصی با مادر نعمتاله آغاسی، زوایای کمتر شنیدهشدهای از زندگی این خواننده مشهور را ثبت کرد. این روایت، شرحی است از رنجها، قضاوتهای دشوار خانوادگی و عشقی که مادر را واداشت تا با استخاره، مسیرش را از باقی اعضای خانواده جدا کرده و روانه زندگی با پسرش شود.
***
«مادر» چه نام مقدس و «فرزند» چه موجود عزیزی…
مادر آغاسی نشسته است. پسرش نیز در کنارش، و من بارها شاهد این صحنه بودهام، با این تفاوت که این بار طرف صحبت من اوست، مادر آغاسی، زنی که مادر است، مادر پنج فرزند، سه پسر و دو دختر که آغاسی پسر میانی است و دو خواهرش کوچکترین فرزندان او هستند.
او در این روزها به خاطر نعمت از همه پسرها و دخترهایش دست کشیده، میخواهد بگوید که این پسرم را از بچگی از همه بچهها بیشتر دوست میداشتم، اما یک چیز او را از گفتن این حرف باز میدارد و آن اینکه او «مادر» است. هیچ مادری میان بچههایش فرقی نمیگذارد، اما مادر آغاسی بر سر دوراهی قرار میگیرد؛ همسر و چهار فرزند را انتخاب کند یا نعمتاله را؟
برای انتخاب یکی از این دو راه و اینکه پیش آنها بماند یا نزد نعمت بیاید راهی بزرگ برمیگزیند و متوسل به «قرآن» میشود، کلامالله مجید را برمیدارد و با یک زن دیگر که همصحبت اوست برای استخاره به اتاقی خلوت میرود، در این لحظه هیچکس نمیداند او کجاست، تا آنکه در اتاق باز میشود و مادر آغاسی فریاد میزند:
– نعمت، نعمت، نعمت، مرا پیش نعمت ببرید، من دیگر اینجا نمیمانم.
و از حال میرود و نقش بر زمین میشود، او را به هوش میآورند و باز نیز مثل بارهای قبل سعی میکنند به هر ترتیبی که ممکن است فکر این پسر را از سر او بیرون کنند، اما وقتی که درمییابند استخاره کرده همه به صورت هم نگاه میکنند و لحظهای سکوت برقرار میشود و پدر آغاسی میگوید:
– من دیگر طرف صحبت او نیستم، او حرفش را با قرآن تمام کرده و حرف روی قرآن آوردن استغفرالله به مصلحت خدا شک کردن است.
مقداری پول که خرج راه باشد به او میدهند و حالا آغاسی مادر دارد! و این مادر اوست که حرف میزند و بهتر از هرکس دیگر صلاحیت بازگو کردن زندگی پسرش را دارد که اینک برای همه چهرهای آشناست.

روایت مادر آغاسی
نعمت با حادثه متولد شد، هیچکس به سرنوشت او خوشبین نبود و پدرش از همه بدبینتر.
تابستان اهواز، تابستان مردم فراری ده، من در انتظار دومین فرزند بودم و خیلی دلم میخواست که این فرزندم دختر باشد. چون خدا قبلا به ما پسری داده بود اما از آنجایی که مقدر بود باز این بار صاحب پسر شدیم. «نعمتالله».
– پدر او دو سال قبل از اینکه نعمتالله به دنیا بیاید، از بینایی محروم شد و درست همزمان با اذان صبح ۱۹ تیر ۱۳۱۸ صدای من هم بلند شد و تولد آغاسی توام با اذان به فال نیک گرفته شد و در اولین شب تولد این پسر بزرگترین معجزه در خانواده ما رخ داد و همسرم که مدت دو سال جایی را نمیدید، آهسته پیش من آمد و گفت:
– ستارهها را میبینم.
گفتم:
– چرا دروغ میگی مرد؟
بلافاصله گفت:
– تو جلوی این همه آدم چرا روباز نشستهای؟
و درواقع نعمت با تولد خود، نعمت بینایی را به پدرش داد! روزها به شب تبدیل شد و شبها به روز، زمانی رسید که آغاسی باید راه برود، اما کوچکترین علایمی که نشان از راه رفتن او باشد، در او پدیدار نگشت. به هرکس که گفتیم ما را دلداری دادند و گفتند: «بعضی بچهها دیر راه میافتند.»
و ما این را قبول داشتیم، اما نه آنقدر دیر، پس او را پیش دکتر بردیم ولی دکتر کاری از پیش نبرد، ناچار دکتر دیگری انتخاب کردیم و همینطور این دکتر و آن دکتر تا تمام دکترهای اهواز ما را شناختند و برای ما روشن شد که نعمت برای همیشه پای درست و حسابی نخواهد داشت و من به هر ترتیبی که ممکن بود نمیگذاشتم او این را حس بکند و تا ششسالگی همیشه او را در بغل داشتم تا یکی از روزها که خانه یکی از همسایهها آتش گرفته بود، نه من بلکه همه اهل محل برای آنکه آتش را فرو نشانند به آنجا رفتیم. من نعمت را دمِ در حیاط گذاشتم و رفتم و خیلی سفارش کردم که جایی نرود، ولی از بخت بد وقتی که آمدم از نعمت اثری نبود.
هراسان به دنبالش رفتم، این طرف و آن طرف تا بالاخره نعمت را دمِ یک سمساری یافتم که نشسته بود و رادیو گوش میکرد. این گذشت تا فردای آن روز که نعمت دم در حیاط بازی میکرد، گریان وارد خانه شد، از قرار معلوم روز قبل، از یک رادیو یک ترانه محلی یاد میگیرد و برای پسر همسایه میخواند، پسر همسایه میگوید:
– من از تو بهتر میخوانم.
نعمت میگوید:
– من از تو بهتر میخوانم.
همینطور بگومگو میکنند تا پسرک نعمت را میزند و فرار میکند. نعمت میآید که دنبالش برود، برای اولین بار حس میکند که نمیتواند، گریان میآید خانه و میگوید:
– اگر این پایم را ببری من میتوانم بدوم؟!
اهل خانه با این حرف او میزنند زیر خنده و من در دل میگریم.
موقع مدرسه رفتن نعمت فرا میرسد. پدرش با اینکه او درس بخواند مخالف است، فقط و فقط به خاطر آنکه از پا معیوب است میگوید:
– آدم معیوب درس به چه دردش میخوره؟! باید بره دنبال کاسبی.
اما کسب، سرمایه میخواد و من که سرمایهای در بساط نمیبینم دست به دامن معمار همسایه میشوم که او را برای عملگی ببرد… عملگی در دوازدهسالگی!
معمار او را با خود میبرد و قرار بر این میشود که «طوقه»کشی کند و به بنا گل بدهد. بنا که میبیند پایش لنگ است یکی دیگر را مامور این کار میکند و به نعمت میگوید: «تو گل درست کن.» و وقت گل درست کردن که گویا باید گل را در دست فشار داد و از لای انگشتان به طوقه ریخت تا سنگهایش جدا گردد، نعمت این کار را نمیکند و بنا کارش را تغییر میدهد و دیگری مامور این کار میشود و به نعمت میگوید: «تو گل بیار.» نعمت اولین طوقه گل را که از نردبان بالا میبرد از آنجا که قدرت تعادل نداشته، یکپایی آن هم با یک طوقه پر از گل از نردبان بالا برود پایش پیچ میخورد و گل بر زمین میریزد و بنا بنای داد و فریاد را میگذارد [که] «این کار کردن به درد ننهات میخوره…»

نعمت سرخورده به خانه میآید. در این وقت ما او را به یک پینهدوز اصفهانی معرفی میکنیم، پینهدوزی کفاف خرج او را نمیدهد و خودش بدون اینکه ما بفهمیم به دنبال نفتفروشی میرود و مدتها میگذرد که یک روز میبینیم اهل محل دارند استشهاد تهیه میکنند، جلو رفتم و علت را پرسیدم، گفتند:
– اهل محل از پسر تو شاکی هستند!
– چرا؟
– وقت و بیوقت آواز میخوند. این خروس بیمحل خواب و آرام از همه گرفته!
– دروغه، پس چرا یک بار تو خونه نخونده؟
وقتی که نعمت خانه آمد، پدرش با زبان خوش ماجرا را پرسید، نعمت که خیال میکند پدرش از خواندن او خوشش میآید و اگر راستش را بگوید تشویق میشود، میزند زیر آواز، اما چشمتان روز بد نبیند، ترکه خیسخورده بود که کف پایش میشکست.
– مرد تو رحم نداری؟! این بچه رو خدا زده…
این گذشت تا یک روز در منزل یکی از همسایهها عروسی بود، خوانندهای که قرار بود بیاید و آواز بخواند نیامد، دنبال نعمت آمدند. اول که همه اهل خانه مخالفت کردند ولی نعمت با اصرار و التماس خواست که رضایت بدهند و ماجرا از همینجا آغاز شد.
هرشب یکی از همسایهها به عناوین مختلف نعمت را به خانهاش میبرد. نعمت شده بود خواننده مجانی مجالس رفقا و برادر بزرگش که ناراحت بود چرا نعمت مجانی میخواند به جای آنکه او را بزند با من دعوا میکرد. نعمت که از خشونت اهل خانه نسبت به من ناراحت شده بود گفت: «من دیگر آواز نمیخوانم تا تو بگی، اما بگو کاری برای من دست و پا کنند.»
که یک روز برادر بزرگش لباسهای کهنه خود را به او داد که بفروشد. از آنجا که خدا یارش بود، لباسها را در مدت کوتاهی به قیمت خوب فروخت که برادرش راضی بود و از این پس بود که میگفتند به دست نعمتالله هر چیز بنجولی را بدهند آب میشود!
اما نعمت خیلی زود از کهنهفروشی دلسرد شد و با مختصر پولی که داشت روانه تهران گردید، دیگر کسی از اهل خانه از او چیزی به من نمیگفت. فقط گاهگاه که مسافری از تهران میآمد، مرا از وضع حال او باخبر میکرد. تا اینجا نعمت هنوز روی طنابی نشسته بود که همه افراد خانواده روی آن نشسته بودند، اما همین که خبر ازدواجش به گوش اهل بیت رسید یکهو طناب پاره شد، همه یک طرف و نعمت تنها در طرف دیگر، در خانه، نعمت طوری قلمداد شده بود که هرکس اسم او را میبرد باید کفاره میداد زیرا او بیخبر از همه ازدواج کرده بود.
سالها گذشت تا اینکه یک روز مسافری که از تهران به اهواز آمده بود از نعمت پیغام آورد: «هر وقت خواستی پیش من بیایی، بیا قدمت روی چشمم اما روزی بیا که من یک چهاردیواری داشته باشم.»
و امروز من در چهاردیواری او هستم و همین چند شب پیش بود که مرا به تماشای برنامه خودش برد و من تنها تماشاچی بودم که گریه میکردم: «نعمت جان چرا برادرات پیشت نمیان؟ چرا خواهرات ترکت کردن؟ مادرت یک آرزو داره و اونم اینه که این روزها همهتون رو دور هم ببینه، فقط یک آرزو.»
اینجا مادر آغاسی گریه میکند و من پیش خودم میگویم: «عجب کاری کردم پای درد دل این زن نشستم و او را متاثر کردم. خدایا مرا ببخش، روزنامهنویسی است و هزار…»
۲۵۹
کد مطلب 2277275
-
گفتوگو با مادر آغاسی در شهریور ۱۳۵۰/ با استخاره خانوادهام را رها کردم تا پیش نعمت بروم
-
اردوی ناصرالدینشاه در ساحل فریدونکنار؛ ۱۳۵ سال قبل / عکس
-
کندی پیشنهاد مأموریت مشترک آمریکا و شوروی به ماه را مطرح کرد؛ ۲۹ شهریور ۱۳۴۲
-
شعبان جعفری در حال اعطای کاپ به یک باستانیکار در دهه ۵۰ / عکس
-
روایتی از کودکی و نخستین حضور چارلی چاپلین بر صحنه تئاتر
-
اردوی ناصرالدینشاه در ساحل فریدونکنار؛ ۱۳۵ سال قبل / عکس
-
کارگران جنوبی در حال خالی کردن بار شترها در بندر لنگه؛ سال ۱۲۸۸